قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
397
درة التاج ( فارسى )
و ابيض . و اگر سالبه كلى باشذ در لزوم او موجبه را نظر است . و هر دو منفصله كى يكى حقيقى باشذ ، و يكى غير حقيقى ، و متوافق باشند در كم ، و كيف ، واحد الجزءين ، و جزو ديگر از حقيقى لازم جزو ديگر باشذ - از غير حقيقى : اگر مانعة الجمع باشذ و جزو « [ ديگر از غير حقيقى لازم جزو ] » ديگر باشذ از حقيقى اگر غير حقيقى مانعة الخلو باشذ ، غير حقيقى لازم حقيقى باشذ ، - اكر موجبه باشند ، و به عكس اگر سالبه باشند اما اوّل به جهت استلزام امتناع اجتماع لازم در صدق با جيزى ؛ امتناع اجتماع ملزوم را با « ( آ ) » ن جيز ، و استلزام امتناع خلوّ از ملزوم ، و مفهومى ، امتناع خلوّ را از لازم و آن مفهوم . و اما دوّم به جهت استلزام جواز اجتماع ملزوم با جيزى جواز اجتماع لازم را با آن جيز ، و استلزام جواز خلوّ از لازم - و مفهومى جواز خلوّ را از ملزوم ، و آن مفهوم . و هر دو منفصله كى يكى مانعة الجمع باشذ و ديگرى مانعة الخلوّ اگر متوافق باشند در كمّ و كيف ، و متناقض در هر دو جزو هر يكى لازم آن ديگر باشذ ، - به جهت استلزام امتناع اجتماع امرين امتناع خلوّ را از نقيض ايشان و به عكس ، و انعكاس ايشان به عكس نقيض . - و اگر متوافق باشند در جزءين و متخالف در كيف ، سالبهء جزوىّ لازم موجبه باشذ ، و الّا غير حقيقى حقيقى گردذ و اما سالبه كلى لازم موجبهء جزوى نيست . - جه از صدق نقيض اين سالبه انقلاب موجبهء جزوى لازم نيايد ، به جهت جواز تغاير زمان امتناع خلو و امتناع جمع ، امّا موجبهء جزوى بضرورت مستلزم سالبه جزوى ديگر باشذ ، و الّا انقلاب لازم آيذ و در لزوم او موجبهء كلى را همان نظر « ( ست ) » كى رفت ، و اگر متخالف باشند در كيف و متوافق باشند در احد الجزءين و جزو ديگر از موجبه لازم جزو ديگر . باشد از سالبه - اكر موجبه مانعة الجمع باشذ ، و جزو ديگر از سالبه لازم جزو ديگر باشد از موجبه - اگر موجبه مانعة الخلو باشذ ، حكم